داروگ

قاصد روزان ابری، داروگ! کی میرسد باران؟!

داروگ

قاصد روزان ابری، داروگ! کی میرسد باران؟!

۳ مطلب با موضوع «عکاسی» ثبت شده است

یک وقت‌هایی عشق شمارا وادار میکند رهایش کنید..

و این غم‌انگیزترین نوع رها کردن است...

ترک‌کردنی ک ترکش را نمیتوانید اما این ب صلاح علاقه‌تان خواهد بود...

پ‌ن: تصمیمم احساسیست یا عقلی؟! خدا بخواهد تمام نمیشویم


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۲۷
میم. طرار

روزهای بسیار مزخرفی بود، فاطمه پیام داد ک برویم عکاسی(انروزها تازه شروع کرده بودیم)، واقعا حوصله کسی را نداشتم، هیچکس میخواستم یک عالمه تنها باشم، گفتم ک نمیتوانم اما خودم تنها رفتم البته اگر امیرضا را یک ادم کامل حساب نکنیم... و فکر کنم هیچوقت ان عکس هارا ب کسی نشان ندادم...

انروزها بلد نبودم خیابان علوی کجاست و دقیقا کجای ان خانه های تاریخی قرار دارند، دفعه اولم بود ( در این تقریبا یکسال باید شیش باری خیابان علوی را زیرو رو کرده باشم و فکر میکنم بتوانم یک تور عکاسی مستند-معماری را درانجا هدایت کنم:)) خلاصه اینک در گوگل مپ سرچ کردم و اسکرین شات گرفتم و چون امیررصا تنها میماند اوراهم بردم، درحمام احمدسلطان (دقیق یادم نیست ک اسمش درست است یا نه) یک خانوم توریست ک فکر میکنم گفت از المان امده ب من خیره میشد و وقتی نگاهش میکردم رویش را ناشیانه برمیگرداند (این درمورد توریست هایی ک من دیده‌انم عجیب است چون انها سرشان توی کار خودشان است و اصلا ب کسی کار ندارند) میخاستم بروم، نشستم، دوربین را گذاشتم توی کیف و باز متوجه شدم ک نگاهم میکند رفتم سمتش و از او پرسیدم ک از کجا امده بعد ب او خوش امد گفتم برای امدنش ب اینجا او از من درمورد دوربینم پرسید، از اینک معمولا کی ها ب انجا میروم و درمورد امیررضا... وقتی گفتم ک اسم پسرکی ک کنارم ایستاده امیررضاست خاست ک اسمش را تکرار کند اما اشتباه گفت، امیررضا تصیح کرد، باز اشتباه گفت دوباره امیرضا تصیح کرد و این روند چند بار تکرار شد تا اینک خانوم توریست بالاخره توانست امیررضا را در تلفظ اسمش راضی کند، امیر باهوش وقتی فهمید زبان هم را نمیفهمند ب نشانه تشکر چنان تعظیمی ب خانوم توریست کرد ک از خنده غش و ضعف رفت...

دیروز دوباره حالم گرفته بود و فرصت عکاسی کردن هم نبود، ب شخصه دیگر علاقه ای ب معماری عکاسی کردن ندارم اما نیم ساعتی ک وقت داشتم نمیتوانستم جایی جز یکی از خانه های تاریخی بروم... در اینروزها واقعا شلوغ است و اصاب ادم را برای عکاسی خورد میکند... یک اقای توریست حدودا ۲۷ ساله ک ب اندازه من گیج بود نطرم را جلب کرد... وقتی شما دلتنگ باشید این دلتنگی ب مغزتان میزند و هرادمی میتواند برایتان جذابیت های خاصی داشته باشد... چقدر دلم میخواست یک عکس از او داشته باشم... بعنوان یاداوری اینروزهای سخت یک پسرجذاب گزینه کاملا مناسبیست... باخودم گفتم حالا ک دوربین دستم است نمیشود این فرصت را از دست داد، هرچند در اینجای تنگ یک عکس خیلی مزخرف بگیرم، توی راهرو از او اجازه گرفتم ک ازش عکس بگیرم و بعد برای امدنش ب کاشان ب او خوش امد گفتم... 

 میبینید چگونه اول در فریم خانه و بعد در فریم عینکش حبس شده ام؟!


خدا را چ دیدی شاید وقتی خانوم و اقای توریست ب کشورشان برگشتند و خواستند یک سفرنامه بنویسند، دردفترشان درمورد دختری نوشتند ک عکاسی میکرد، غمگین و سردرگم بود و در اینگیلیسی صحبت کردن لنگ میزد


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۹۶ ، ۱۰:۳۸
میم. طرار

این عکسو خیلی دوس دارم ولی چون چیز خاصی نداره، نمیتونم ب کسی نشونش بدم و برا همین اینجا میذارمش!

شیطنت درختو تو عکس میبینین؟! یا شاید داره میگ پشت دیوار چیزای قشنگیه... راستش میدونم اصن عکس خاصی نیس ولی چرا من از وقتی گرفتمش هرچند وخ ی بار نگاش میکنم؟!:) دلیل خاصی برا دوس داشتن بعضی چیزا وجود نداره!:)


۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ فروردين ۹۶ ، ۱۹:۵۲
میم. طرار